تبليغاتX
نا آشنا - Lonely Land
غریبه ام با تنهایی
تصورشو بکن . توي دنيايي زندگي مي کرد که خورشيد اول غروب مي کرد بعد طلوع .
توي محله اي زندگي مي کرد با دوستاي زياد که همه با اون غريبه بودند.
توي دنيايي زندگي مي کرد با دلي  که عاشق خيلي چيزا بود ولي همه اون چيزا از اون متنفر بودند .
توي دنيايي زندگي مي کرد که هميشه منتظر کسي بود که قرار نبود هيچ وقت بياد.
توي دنيايي زندگي مي کرد که همه ي نامه هاي که به دستش ميرسيدند از طرف خودش بودند.
توي دنيايي زندگي مي کرد با مردمي که ناراحت بودند ولي از ناراحتي هم مي خنديدند.
توي دنيايي زندگي مي کرد که توي رؤياهاش خودش از همه فقيرتر بود.
توي دنيايي زندگي مي کرد که نور دوست داشتني بود ولي چراغها هميشه خاموش بودند.
توي دنيايي زندگي مي کرد که گلها از زماني که غنچه بودند پژمرده بودند.
توي دنيايي زندگي مي کرد که هوا هميشه ابري بود ولي هيچوقت بارون نمي باريد.
توي دنيايي زندگي مي کرد که زيبا ترين آوازها وجود داشت ولي هيچ کس آواز نمي خوند.
توي دنيايي زندگي مي کرد که هميشه وقتي دلش مي گرفت تنها همدردش کفشهاش بودند.
توي دنيايي زندگي مي کرد که از تنهايي مي مردند ولي کسي نمي خواست بشنود دوستش دارند.
توي دنيايي زندگي مي کرد که زندگي کردن معنا نداشت.

                                        Such a lonely day 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 21:17  توسط سینا  |