تبليغاتX
نا آشنا - Lullaby
غریبه ام با تنهایی
چند بار سعي کرده بود نويسنده بشود ولي نتوانست چيز به اين بزرگي را بنويسد حتي نميدانست چطور بايد بيانش کند
تصميم گرفته بود خودش حرف دلش را نزند چون نمي توانست . با دوست هميشگيش پيانو حرف مي زد . بلد بود با پيانو حرف بزند . پيانو زبان همه آدمها را مي دانست . حتي زبان بقيه مو جودات . شايد زبان دنيا هاي ديگر.
هر وقت پيانو ميزد سرش را پايين مي انداخت و به پيانو نگاه نمي کرد انگار از پيانو خجالت مي کشيد . پيانو از دلش خبر داشت . شايد فکر ميکرد حرفهايي که مي زند براي پيانو خنده دار باشد . ولي نمي دانست پيانو هم زماني بچه بوده .او هم زندگي کرده بود مثل خود نوازنده .
آخرين آهنگي که ساخته بود داستان زندگي خودش بود که مي خواست روزي آن را بنويسد . ولي آنرا براي پيانو تعريف مي کرد و پيانو براي بقيه آدمها
هميشه وقتي وارد سالن ميشد با تواضع به مردم نگاه مي کرد ولي هيچ چيز به زبان نمي آورد . مثل کودکي که تازه به دنيا آمده و همه چيز براي او تازگي دارد . انگار همين چيزي نگفتن هم جزيي از کنسرت تکنوازي او بود که به عقيده ي خودش داستان سراييه کوتاهي بود.
پشت نيمکت کوتاه پيانو مينشست و قبل از اينکه کسي خودش را براي شنيدن آهنگ آماده کند شروع به نواختن مي کرد . درست مثل سالهاي اول زندگي که مجال فکر کردن به کودک نمي دهد . با ريتم مزحک دو چهارم ناقصي آهنگش را شروع مي کرد که هارموني خاصي نداشت . درست مثل حرفهاي يک کودک ولي نوازنده خودش از اصرار آهنگش خبر داشت.
قبل از اينکه همه فکر کنند نوازنده آهنگ را اشتباه مي نوازد با آکورد ماژور سبکي که ملودي آن اصلا تکراري نبود همه را شاد ميکرد به ياد کودکيش . به ياد آنا ماگدلنا که خيلي دوست داشت و به ياد موزارت. انقدر اين ملودي را مي نواخت که همه فکر مي کردند قرار است تا آ خر کنسرت همين را بشنوند مثل توطئه ي زندگي که با دلنشيني خود در ابتدا آدم را گول ميزند .ولي ناراحت نبودند چون ملودي به شيرينيه کودکي بود .
گاهي همانطور که سرش را پايين انداخته بود لبخند مي زد گويي واقعا به دوران بچگي باز گشته و مي دانست پيانو هم به او مي خندد و از اين خنده ي دو نفري لذت مي برد . ولي ناگهان خنده اش قطع شد به ياد بهت دوران جواني افتاد . با عوض کردن تناليته همه را واداشت که با دقت بيشتري گوش کنند تا هارموني جديد را که به عقيده ي خودش خيلي بيرحمانه بود  درک کنند .مثل يک نو جوان که تازه به سن بلوغ رسيده .
ولي باز هم به حاظرين مجال نمي داد و با چند نت نريوله و چنگ که هم به آهنگ بوي جنب و جوش مي داد و هم بوي عشق نفس آنها را مي گرفت و از بهت قطعه ي قبلي بدون اينکه خودشان بفهمند چطور خارج مي کرد . اين قسمت آهنگ راخيلي پر مايه و گاهي اوقات با استکاتو مي نواخت و همه را به ياد بهترين دوران زندگيشان و اولين روزهاي بعد از ازدواج مي نواخت .
بارها روي قطعه بعدي فکر کرده بود و عوضش کرده بود تا در آخر اين يکي را نوشته بود قطعه اي که مي بايست کودکي را دوباره به خاطر بياندازد و به ياد دختر خودش مي افتاد که ملودي را از موههاي بلند او وقتي هفت سالش بود الهام گرفته بود از دوراني که خودش هم با او به کودکي بازگشته بود و دوباره رشد کرده بود
اينبار آهنگش با آکورد هاي مينور و هفت خود به فداکاري مي مانست و شادي پنهان و اميدوار کننده اي با خود داشت و همه ي حاضرين فکر مي کردند اين قطعه را هر روز مي شنوند چرا که همه آنها از ميان سالان بودند و نوازنده خوب مي دانست که چطور به پيانو بگويد ميانسالي را به آهنگ بنشاند .اين قطعه را ميشد هم دوست داشت و هم از آن متنفر شد . زمزمه اي از خاطرات بود که با نتهاي با فاصله و تاکيد بر نت مي که آن را سمبل استواري مي دانست براي همه تداعي مي کرد.
گويا همه به ياد قطعه اي افتاده بودند که رنگ جواني داشت با آن نتهاي استکاتو و تريوله که ماهرانه درست مثل شادابي جواني پشت هم قرار گرفته بودند .
ولي نوازنده قصه ي از پيش گفته شده اي را بازگو مي کرد . به سمت مرگ مي رفت و اگر چه نتهاي تريلش تحرک زيادي را نشان مي دادند ولي همه مي دانستند اينها تحرک نيست بلکه ترس است
ترس انساني که نمي داند تا کي زنده است و همه در انتظار واقعي اي بودند تا از پايان سردرگم آهنگ نجاتشان دهد
.
و نوازنده مدام به پيانو ميگفت به آنها بگو آخر راه است و ناگهان نواخت گويي که خلاصه اي از تمام داستان غم انگيز او بود و با اتمام آن همه را به گريستن وا داشت چون فرزنداني که از مرگ مادر خود مي گريند . نوازنده باز هم با نگاهي که گويا در يک لحظه به همه ي حاضرين التماس مي کرد از مردم خدا حا فظي کرد و همچنان سرش را پايين انداخته بود و در انتظار آخر سمفوني زندگي خودش بود و با پاهاي لرزان مثل نتهاي تريل آخر آهنگ از صحنه بيرون رفت تا شايد اين آخرين قصه گويي او باشد .

                                pianist's life

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 18:47  توسط سینا  |