|
غریبه ام با تنهایی
|
هر نوازنده ای ، نواختن را می داند
هر نویسنده ای ، به تحریر در آوردن را می داند
هر شاعری ، حرف زدن را می داند
هر معلمی ، آموختن را می داند
هر انسانی ، عاشق بودن را می داند
***
بچه که بود روح لطیفی داشت
وقتی جسمش در آرامش بود ، روحش مشغول بود
وقتی روحش در آرامش بود ، جسمش مشغول بود
وقتی جسمش در آرامش بود که به چیزی که دوست داشت فکر می کرد
وقتی روحش در آرامش بود که کاری را که با تمام وجود دوست داشت انجام می داد
وقتی که بزرگ شد نه جسمش در آرامش بود نه روحش
روحش به عشق فکر می کرد ، جسمش می کوشید روحش را آرام کند
***
رو به آفتاب ایستاده بود
آفتاب گرمی بود و هوا مثل همیشه براش لطیف بود
بادی از سمت راست می وزید ، مثل همیشه براش لذت بخش بود
باد موهاشو که کمی بلند بودند روی پیشانیش تکون می داد
دستهاشو تا جلوی صورتش بالا برد ، لحظه ای صبر کرد
خیلی آروم نوک انگشتان دو دستش همدیگرو لمس کردند
لبهاش کمی باز بودند و در اثر باد خشک شده بودند، لب پایینشو به آرامی گاز گرفت و رها کرد
دهانش کمی تلخ بود
انگار با باد نفس می کشید ، یا اصلا نمی کشید
پلکهاشو روی هم گذاشته بود
نمی دونست چطور باید احساسشو بیان کنه
حرکاتش گویا غیر ارادی بودند ، احساس می کرد احساسشو تجلی می بخشند
احساسی که هیچ بود . احساسی که فرا تر از خواستن ، فرا تر از دانستن و احساس کردن بود
احساسی که روحشو به پرواز در می اورد و در آسمان از ناتوانی به گریه می افتاد