تبليغاتX
نا آشنا - Sunflower
غریبه ام با تنهایی
مزرعه ی آفتابگردون خیلی بزرگ بود . کنار دیوار یک طرف مزرعه یه آفتابگردون تازه جوونه زده بود و از خاک بیرون اومده بود. یه بوته گل همیشه بهار با یه غنچه تازه کمی اونطرف تر بود.
 غنچه همیشه بهار:سلام
 غتچه آفتاب گردون: سلام
 غنچه همیشه بهار : ما چقدر شبیه به هم هستیم
 غنچه افتاب گردون گفت : آره منم اینطور فکر می کنم
...
 غنچه همیشه بهار : چرا دیگه با من حرف نمی زنی ؟
غنچه آفتابگردون : ناراحت شدی ؟ نمی دونستم چی بگم  .هیچ وقت حرفی به ذهنم نمی رسه که بگم.
غنچه همیشه بهار : نه . من تورو دوست دارم تو خیلی خوبی .
غنچه آفتابگردون : منم تورو دوست دارم . تو هم خیلی خوبی.
...
غنچه ها پشت دیوار بودند . آفتابگردون گلهای دیگه ی مزرعه رو می دید . فکر می کرد همیشه بهار هم یکی از اونهاست مثل خودش ولی با بقیه یکم فرق داشت . همدیگرو دوست داشتند .
...
همیشه بهار : همیشه کنار من می مونی؟
آفتابگردون : همیشه کنارت می مونم .
همیشه بهار : تو خیلی خوبی با همه فرق داری . فکر می کنم ما دوتا حالا دیگه دوتا عاشق واقعی شدیم. می خوام بگم عاشقتم .
آفتابگردون : منم عاشقتم .
همیشه بهار : باورم نمیشه من به این زودی گل رویاهای تو شدم .
آفتابگردون : عشق که دلیل نمی خواد !
...
آفتابگردون همیشه فکر می کرد عشق یه چیز معمولیه و همیشه بهار هم مثل خودش و گلهای دیگه فقط گلهای افتابگردون مزرعه اند .
آفتابگردون هر روز قدش بلند تر میشد . یه گل افتابگردون بود ولی تا بحال آقتاب رو ندیده بود .
یه روز صبح وقتی از خواب بیدار شد . احساس کرد گرمای ملایمی به گوشه ی صورتش می خوره . چشماشو باز کرد . ولی چیزی ندید.
تا غروب این گرما رو روی برگای یک طرف بدنش حس می کرد . ولی بازم ندید گرما از چیه.
...
همیشه بهار : عشق من .
آفتابگردون : جونم ؟
همیشه بهار : من خیلی خیلی عاشقتم .
آفتابگردون : اینو که قبلا هم گفته بودی . منم عاشقتم عزیزم.
...
روزهای بعد هم احساس عجیب روی بدنش بود ولی هنوز خورشیدو ندیده بود. کم کم داشت فکر می کرد که عشق بین اون و گل دیگه چقدر معمولی و مسخرست .
...
همیشه بهار : چرا انقدر ساکتی تازگیا اصلا حرف نمی زنی با من .
آفتابگردون : از حرفهای تکراری خسته شدم .
همیشه بهار : باشه اگه دوست داری ساکت باش .
...
یه روز صبح وسط تابستون  وقتی چشماشو باز کرد خورشیدو دید .خیلی دوست داشتنی بود .
تا غروب بهش خیره شد .
وقتی شب شد و خورشید رفت خیلی ناراحت شد تا صبح نخوابید به خورشید فکر می کرد . دوست داشت هرچه زودتر دوباره ببینتش تا با گرماش برگاشو نوازش کنه . فکرمی کرد خورشید یه آفتابگردون طلاییه که توی باغ آسمون زندگی می کنه .
هر روز می فهمید که قدش بلند تر میشه . فکر می کرد یه روز به باق آسمون می رسه . به آفتاب گردون طلایی . از دیوار هم بلند تر شده بود. دور تر از جاهایی رو که نمی تونست قبلا ببینه حالا می دید . ولی اونا براش جالب نبودند .
همیشه بهار هم دیگه براش جالب نبود . اونو به کلی فراموش کرده بود . حرفهایی که بهش زده بود و روزهایی که با هم زیر سایه دیوار حرف می زدند . اصلا فکر نمی کرد همیشه بهار که عاشقش شده بود بدون اون چی کارمیکنه.
تصور می کرد عشق واقعی بین اونو و آفتابگردون طلاییه . اون هر روز به سمتش میره و آفتابگردون طلایی اونو نوازش میکنه .
...
. همیشه به آسمون خیره شده بود و قامتشو می کشید تا به آسمون برسه. دیوار که هم حرفهای اونو و همیشه بهارو شنیده بود هم شگفت زدگیه آفتابگردونو
 ازش پرسید: به چی نگاه می کنی ؟
آفتابگردون : به آفتابگردون طلایی .
دیوار خندید: منظورت خورشیده؟ انقدر جالبه که همیشه بهش نگاه می کنی و شبها به خاطرش نمی خوابی ؟
آفتابگردون گفت : پس تو هم آفتابگردون طلایی منو میشناسی....
دیوار گفت : اون آفتابگردون نیست . خورشیده . توی آسمون . حالا چرا همیشه بهش نگاه می کنی؟
آفتابگردون : می خوام برم کنارش . برای همیشه . اون خیلی خوبه منو نوازش می کنه .
دیوار بازم خودید : اون خیلی دوره خیلی خیلی . هیچ کس تا بحال بهش نرسیده . نمی بینی ؟ اون همرو نوازش می کنه . همه ی گلهای مزرعه رو. حتی گلهای همه ی مزرعه های دیگرو.
آفتابگردون گیج شده بود . یکم فکر کرد و به گلهای دیگه نگاه کرد . حقیقت رو تازه فهمیده بود . نمی دونست باید چطور این غم سنگینو تحمل کنه . منتظر کسی بود که هیچ وقت نمی تونست ببینتش .
غصه ی توی دلش براش خیلی زیاد بود . سرش و پایین انداخت و فقط  گریه می کرد . اشک می ریخت و هیچ چیز براش مهم نبود . بغضش هیچ وقت شکسته نمی شد چون هیچ چیز آرومش نمی کرد.
نگاهش به بوته خشک شده همیشه بهار قشنگ و کوچولو افتاد . دید که همیشه بهار با بقیه خیلی فرق داشت . اون اصلا شبیه بقیه گلها نبود . اون خیلی خوب بود . یاد روزهایی افتاد که با هم داشتند . یاد حرفهایی که با هم می زدند .
فقط می خواست بقیه عمرشو گریه کنه .
یاد حرفی افتاد که همیشه بهار یک بار به اون زده بود : گلها یک بار بیشتر عاشق نمی شن .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 23:40  توسط سینا  |