مزرعه ی آفتابگردون خیلی بزرگ بود . کنار دیوار یک طرف مزرعه یه آفتابگردون تازه جوونه زده بود و از خاک بیرون اومده بود. یه بوته گل همیشه بهار با یه غنچه تازه کمی اونطرف تر بود. غنچه همیشه بهار:سلام غتچه آفتاب گردون: سلام غنچه همیشه بهار : ما چقدر شبیه به هم هستیم غنچه افتاب گردون گفت : آره منم اینطور فکر می کنم ... غنچه همیشه بهار : چرا دیگه با من حرف نمی زنی ؟ غنچه آفتابگردون : ناراحت شدی ؟ نمی دونستم چی بگم .هیچ وقت حرفی به ذهنم نمی رسه که بگم. غنچه همیشه بهار : نه . من تورو دوست دارم تو خیلی خوبی . غنچه آفتابگردون : منم تورو دوست دارم . تو هم خیلی خوبی. ... غنچه ها پشت دیوار بودند . آفتابگردون گلهای دیگه ی مزرعه رو می دید . فکر می کرد همیشه بهار هم یکی از اونهاست مثل خودش ولی با بقیه یکم فرق داشت . همدیگرو دوست داشتند . ... همیشه بهار : همیشه کنار من می مونی؟ آفتابگردون : همیشه کنارت می مونم . همیشه بهار : تو خیلی خوبی با همه فرق داری . فکر می کنم ما دوتا حالا دیگه دوتا عاشق واقعی شدیم. می خوام بگم عاشقتم . آفتابگردون : منم عاشقتم . همیشه بهار : باورم نمیشه من به این زودی گل رویاهای تو شدم . آفتابگردون : عشق که دلیل نمی خواد ! ... آفتابگردون همیشه فکر می کرد عشق یه چیز معمولیه و همیشه بهار هم مثل خودش و گلهای دیگه فقط گلهای افتابگردون مزرعه اند . آفتابگردون هر روز قدش بلند تر میشد . یه گل افتابگردون بود ولی تا بحال آقتاب رو ندیده بود . یه روز صبح وقتی از خواب بیدار شد . احساس کرد گرمای ملایمی به گوشه ی صورتش می خوره . چشماشو باز کرد . ولی چیزی ندید. تا غروب این گرما رو روی برگای یک طرف بدنش حس می کرد . ولی بازم ندید گرما از چیه. ... همیشه بهار : عشق من . آفتابگردون : جونم ؟ همیشه بهار : من خیلی خیلی عاشقتم . آفتابگردون : اینو که قبلا هم گفته بودی . منم عاشقتم عزیزم. ... روزهای بعد هم احساس عجیب روی بدنش بود ولی هنوز خورشیدو ندیده بود. کم کم داشت فکر می کرد که عشق بین اون و گل دیگه چقدر معمولی و مسخرست . ... همیشه بهار : چرا انقدر ساکتی تازگیا اصلا حرف نمی زنی با من . آفتابگردون : از حرفهای تکراری خسته شدم . همیشه بهار : باشه اگه دوست داری ساکت باش . ... یه روز صبح وسط تابستون وقتی چشماشو باز کرد خورشیدو دید .خیلی دوست داشتنی بود . تا غروب بهش خیره شد . وقتی شب شد و خورشید رفت خیلی ناراحت شد تا صبح نخوابید به خورشید فکر می کرد . دوست داشت هرچه زودتر دوباره ببینتش تا با گرماش برگاشو نوازش کنه . فکرمی کرد خورشید یه آفتابگردون طلاییه که توی باغ آسمون زندگی می کنه . هر روز می فهمید که قدش بلند تر میشه . فکر می کرد یه روز به باق آسمون می رسه . به آفتاب گردون طلایی . از دیوار هم بلند تر شده بود. دور تر از جاهایی رو که نمی تونست قبلا ببینه حالا می دید . ولی اونا براش جالب نبودند . همیشه بهار هم دیگه براش جالب نبود . اونو به کلی فراموش کرده بود . حرفهایی که بهش زده بود و روزهایی که با هم زیر سایه دیوار حرف می زدند . اصلا فکر نمی کرد همیشه بهار که عاشقش شده بود بدون اون چی کارمیکنه. تصور می کرد عشق واقعی بین اونو و آفتابگردون طلاییه . اون هر روز به سمتش میره و آفتابگردون طلایی اونو نوازش میکنه . ... . همیشه به آسمون خیره شده بود و قامتشو می کشید تا به آسمون برسه. دیوار که هم حرفهای اونو و همیشه بهارو شنیده بود هم شگفت زدگیه آفتابگردونو ازش پرسید: به چی نگاه می کنی ؟ آفتابگردون : به آفتابگردون طلایی . دیوار خندید: منظورت خورشیده؟ انقدر جالبه که همیشه بهش نگاه می کنی و شبها به خاطرش نمی خوابی ؟ آفتابگردون گفت : پس تو هم آفتابگردون طلایی منو میشناسی.... دیوار گفت : اون آفتابگردون نیست . خورشیده . توی آسمون . حالا چرا همیشه بهش نگاه می کنی؟ آفتابگردون : می خوام برم کنارش . برای همیشه . اون خیلی خوبه منو نوازش می کنه . دیوار بازم خودید : اون خیلی دوره خیلی خیلی . هیچ کس تا بحال بهش نرسیده . نمی بینی ؟ اون همرو نوازش می کنه . همه ی گلهای مزرعه رو. حتی گلهای همه ی مزرعه های دیگرو. آفتابگردون گیج شده بود . یکم فکر کرد و به گلهای دیگه نگاه کرد . حقیقت رو تازه فهمیده بود . نمی دونست باید چطور این غم سنگینو تحمل کنه . منتظر کسی بود که هیچ وقت نمی تونست ببینتش . غصه ی توی دلش براش خیلی زیاد بود . سرش و پایین انداخت و فقط گریه می کرد . اشک می ریخت و هیچ چیز براش مهم نبود . بغضش هیچ وقت شکسته نمی شد چون هیچ چیز آرومش نمی کرد. نگاهش به بوته خشک شده همیشه بهار قشنگ و کوچولو افتاد . دید که همیشه بهار با بقیه خیلی فرق داشت . اون اصلا شبیه بقیه گلها نبود . اون خیلی خوب بود . یاد روزهایی افتاد که با هم داشتند . یاد حرفهایی که با هم می زدند . فقط می خواست بقیه عمرشو گریه کنه . یاد حرفی افتاد که همیشه بهار یک بار به اون زده بود : گلها یک بار بیشتر عاشق نمی شن .
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 23:40 توسط سینا
|