گاهی از خستگی می ایستم و قافله زندگی را از پشت نگاه میکنم که دور می شود ، سپس از ترس تنهایی با شتاب به سویش می روم و از شوق دویدن پشت سرش می گذازم ، دوباره می ایستم و می گویم : زندگی در دست ماست
کسی همراه من نیست ؟ قافله ای میسازیم و ترکش می کنیم
از ترس تنهایی در جنگل کنار هم آمدیم و از ترس یکدیگر درهای خانه هایمان را به روی یکدیگر بسته ایم
کسی همراه من نیست؟ شهری می سازیم و درهای خانه هایمان را باز میگذازیم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 15:33 توسط سینا
|