تبليغاتX
نا آشنا
غریبه ام با تنهایی
گاهی از خستگی می ایستم و قافله زندگی را از پشت نگاه میکنم که دور می شود ، سپس از ترس تنهایی با شتاب به سویش می روم و از شوق دویدن پشت سرش می گذازم ، دوباره می ایستم و می گویم : زندگی در دست ماست
کسی همراه من نیست ؟ قافله ای میسازیم و ترکش می کنیم
از ترس تنهایی در جنگل کنار هم آمدیم و از ترس یکدیگر درهای خانه هایمان را به روی یکدیگر بسته ایم
کسی همراه من نیست؟ شهری می سازیم و درهای خانه هایمان را باز میگذازیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 15:33  توسط سینا  | 

هر نوازنده ای ، نواختن را می داند

هر نویسنده ای ، به تحریر در آوردن را می داند

هر شاعری ، حرف زدن را می داند

هر معلمی ، آموختن را می داند

هر انسانی ، عاشق بودن را می داند

***

بچه که بود روح لطیفی داشت

وقتی جسمش در آرامش بود ، روحش مشغول بود

وقتی روحش در آرامش بود ، جسمش مشغول بود

وقتی جسمش در آرامش بود که به چیزی که دوست داشت فکر می کرد

وقتی روحش در آرامش بود که کاری را که با تمام وجود دوست داشت انجام می داد

وقتی که بزرگ شد نه جسمش در آرامش بود نه روحش

روحش به عشق فکر می کرد ، جسمش می کوشید روحش را آرام کند

***

رو به آفتاب ایستاده بود

آفتاب گرمی بود و هوا مثل همیشه براش لطیف بود

بادی از سمت راست می وزید ، مثل همیشه براش لذت بخش بود

باد موهاشو که کمی بلند بودند روی پیشانیش تکون می داد

دستهاشو تا جلوی صورتش بالا برد ، لحظه ای صبر کرد

خیلی آروم نوک انگشتان دو دستش همدیگرو لمس کردند

لبهاش کمی باز بودند و در اثر باد خشک شده بودند، لب پایینشو به آرامی گاز گرفت و رها کرد

دهانش کمی تلخ بود

انگار با باد نفس می کشید ، یا اصلا نمی کشید

پلکهاشو روی هم گذاشته بود

نمی دونست چطور باید احساسشو بیان کنه

حرکاتش گویا غیر ارادی بودند ، احساس می کرد احساسشو تجلی می بخشند

احساسی که هیچ بود . احساسی که فرا تر از خواستن ، فرا تر از دانستن و احساس کردن بود

احساسی که روحشو به پرواز در می اورد و در آسمان از ناتوانی به گریه می افتاد 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 23:42  توسط سینا  | 

قصه تکراری دنیا ، تکراری تر می شه ، ولی برای هرکس فقط یکبار تکرار میشه

دیگه شادی معنا نداره ، بذار همه بدونن ،

که اگه خورشید نباشه زمین دور کی بگرده

که اگر پاییز نباشه ، برگ به عشق کی تن به باد بده

که اگر من نگم ، دوتا غم می مونه روی دلم ، اولی خودش ده تا غمه

قصه تکراری دنیا خیلی تکراری شده ، ولی هر کس یه جور تکرارش می کنه ، ولی توی هر تکراری یه چیز همیشه هست

وقتی همه چیزت روی زمین باشه ، پرواز کردن چه لذتی داره؟

وقتی عاشق گل بودنی ، مردن خیلی لذت بخشه

وقتی عاشق پروانه ای ، گل بودن یه رؤیاست

قصه تکراری دنیا برای هرکس جدیده ، اگر آخر مقصد راهو ندونی ، تردید ...

اگر بدونی ، پروانه و شمع

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 23:59  توسط سینا  | 

آدماي ديوونه هيچ وقت پولدار نمي مونن .
****
بد نيست گاهي هم بجاي اينکه بپرسيم چرا ، بپرسيم چطور؟
****
تا حالا فکر کردي با حرف زدن مي شه خيلي هارو خوشحال کرد؟
تا حالا فکر کردي حرفي که يه دوست مي تونه بهت بگه و بيشتر از همه خوشحالت مي کنه چيه؟
تا حالا سعي کردي همون حرفو به يه دوست بزني ؟
****
 خيلي دوست داشتم يه آدم مثل خودم وجود داشت ، چون حداقل مي دونستم يکي هست که مي تونم هميشه يه جوري خوشحالش کنم. همين براي من کافيه.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 20:57  توسط سینا  | 

تصور کن زمینی که توش زندگی می کنیم در برابر دنیا چقدر کوچیکه. از اندازه یه دونه شن به خودش کوچیکتر
تصور کن عمر یه آدم در برابر عمر دنیا چقدر کوتاهه . از عمر یه چشمک به سالهای عمر یه آدم کوتاهتر .
تصور کن دل تو می تونه از کل دنیا بزرگتر باشه .
تصور کن یه لحظه توی عمرم هست که از عمر کل دنیا برام با ارزش تره
تصور کن اگر همه عمرم در اون لحظه بمونم چطور باید ارزش زندگیمو برات بگم
تصور کن اون لحظه نه لوسه و نه تنهایی
تصور کن هیچ کس نمی دونه اون لحظه کدومه
تصور کن اون لحظه دلم برای تمام غمهای دنیا جا داره
تصور کن اون تویی که اون لحظه رو برای من می سازی
تصور کن از خواب بیدار بشم و ببینم از اونی که فکرشو می کردم هم کوچکترم
تصور کن از خواب بیدار بشم و ببینم تا آخر عمرم باید توی حسرت اون لحظه بمونم
همش خواب بوده
تصور کردنش برام سخته
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 0:25  توسط سینا  | 

مزرعه ی آفتابگردون خیلی بزرگ بود . کنار دیوار یک طرف مزرعه یه آفتابگردون تازه جوونه زده بود و از خاک بیرون اومده بود. یه بوته گل همیشه بهار با یه غنچه تازه کمی اونطرف تر بود.
 غنچه همیشه بهار:سلام
 غتچه آفتاب گردون: سلام
 غنچه همیشه بهار : ما چقدر شبیه به هم هستیم
 غنچه افتاب گردون گفت : آره منم اینطور فکر می کنم
...
 غنچه همیشه بهار : چرا دیگه با من حرف نمی زنی ؟
غنچه آفتابگردون : ناراحت شدی ؟ نمی دونستم چی بگم  .هیچ وقت حرفی به ذهنم نمی رسه که بگم.
غنچه همیشه بهار : نه . من تورو دوست دارم تو خیلی خوبی .
غنچه آفتابگردون : منم تورو دوست دارم . تو هم خیلی خوبی.
...
غنچه ها پشت دیوار بودند . آفتابگردون گلهای دیگه ی مزرعه رو می دید . فکر می کرد همیشه بهار هم یکی از اونهاست مثل خودش ولی با بقیه یکم فرق داشت . همدیگرو دوست داشتند .
...
همیشه بهار : همیشه کنار من می مونی؟
آفتابگردون : همیشه کنارت می مونم .
همیشه بهار : تو خیلی خوبی با همه فرق داری . فکر می کنم ما دوتا حالا دیگه دوتا عاشق واقعی شدیم. می خوام بگم عاشقتم .
آفتابگردون : منم عاشقتم .
همیشه بهار : باورم نمیشه من به این زودی گل رویاهای تو شدم .
آفتابگردون : عشق که دلیل نمی خواد !
...
آفتابگردون همیشه فکر می کرد عشق یه چیز معمولیه و همیشه بهار هم مثل خودش و گلهای دیگه فقط گلهای افتابگردون مزرعه اند .
آفتابگردون هر روز قدش بلند تر میشد . یه گل افتابگردون بود ولی تا بحال آقتاب رو ندیده بود .
یه روز صبح وقتی از خواب بیدار شد . احساس کرد گرمای ملایمی به گوشه ی صورتش می خوره . چشماشو باز کرد . ولی چیزی ندید.
تا غروب این گرما رو روی برگای یک طرف بدنش حس می کرد . ولی بازم ندید گرما از چیه.
...
همیشه بهار : عشق من .
آفتابگردون : جونم ؟
همیشه بهار : من خیلی خیلی عاشقتم .
آفتابگردون : اینو که قبلا هم گفته بودی . منم عاشقتم عزیزم.
...
روزهای بعد هم احساس عجیب روی بدنش بود ولی هنوز خورشیدو ندیده بود. کم کم داشت فکر می کرد که عشق بین اون و گل دیگه چقدر معمولی و مسخرست .
...
همیشه بهار : چرا انقدر ساکتی تازگیا اصلا حرف نمی زنی با من .
آفتابگردون : از حرفهای تکراری خسته شدم .
همیشه بهار : باشه اگه دوست داری ساکت باش .
...
یه روز صبح وسط تابستون  وقتی چشماشو باز کرد خورشیدو دید .خیلی دوست داشتنی بود .
تا غروب بهش خیره شد .
وقتی شب شد و خورشید رفت خیلی ناراحت شد تا صبح نخوابید به خورشید فکر می کرد . دوست داشت هرچه زودتر دوباره ببینتش تا با گرماش برگاشو نوازش کنه . فکرمی کرد خورشید یه آفتابگردون طلاییه که توی باغ آسمون زندگی می کنه .
هر روز می فهمید که قدش بلند تر میشه . فکر می کرد یه روز به باق آسمون می رسه . به آفتاب گردون طلایی . از دیوار هم بلند تر شده بود. دور تر از جاهایی رو که نمی تونست قبلا ببینه حالا می دید . ولی اونا براش جالب نبودند .
همیشه بهار هم دیگه براش جالب نبود . اونو به کلی فراموش کرده بود . حرفهایی که بهش زده بود و روزهایی که با هم زیر سایه دیوار حرف می زدند . اصلا فکر نمی کرد همیشه بهار که عاشقش شده بود بدون اون چی کارمیکنه.
تصور می کرد عشق واقعی بین اونو و آفتابگردون طلاییه . اون هر روز به سمتش میره و آفتابگردون طلایی اونو نوازش میکنه .
...
. همیشه به آسمون خیره شده بود و قامتشو می کشید تا به آسمون برسه. دیوار که هم حرفهای اونو و همیشه بهارو شنیده بود هم شگفت زدگیه آفتابگردونو
 ازش پرسید: به چی نگاه می کنی ؟
آفتابگردون : به آفتابگردون طلایی .
دیوار خندید: منظورت خورشیده؟ انقدر جالبه که همیشه بهش نگاه می کنی و شبها به خاطرش نمی خوابی ؟
آفتابگردون گفت : پس تو هم آفتابگردون طلایی منو میشناسی....
دیوار گفت : اون آفتابگردون نیست . خورشیده . توی آسمون . حالا چرا همیشه بهش نگاه می کنی؟
آفتابگردون : می خوام برم کنارش . برای همیشه . اون خیلی خوبه منو نوازش می کنه .
دیوار بازم خودید : اون خیلی دوره خیلی خیلی . هیچ کس تا بحال بهش نرسیده . نمی بینی ؟ اون همرو نوازش می کنه . همه ی گلهای مزرعه رو. حتی گلهای همه ی مزرعه های دیگرو.
آفتابگردون گیج شده بود . یکم فکر کرد و به گلهای دیگه نگاه کرد . حقیقت رو تازه فهمیده بود . نمی دونست باید چطور این غم سنگینو تحمل کنه . منتظر کسی بود که هیچ وقت نمی تونست ببینتش .
غصه ی توی دلش براش خیلی زیاد بود . سرش و پایین انداخت و فقط  گریه می کرد . اشک می ریخت و هیچ چیز براش مهم نبود . بغضش هیچ وقت شکسته نمی شد چون هیچ چیز آرومش نمی کرد.
نگاهش به بوته خشک شده همیشه بهار قشنگ و کوچولو افتاد . دید که همیشه بهار با بقیه خیلی فرق داشت . اون اصلا شبیه بقیه گلها نبود . اون خیلی خوب بود . یاد روزهایی افتاد که با هم داشتند . یاد حرفهایی که با هم می زدند .
فقط می خواست بقیه عمرشو گریه کنه .
یاد حرفی افتاد که همیشه بهار یک بار به اون زده بود : گلها یک بار بیشتر عاشق نمی شن .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 23:40  توسط سینا  | 

 می شد همه چیز را با حرفها گفت
می شد همه حرفها را نه به همه ی مردم دنیا فقط به یک نفر گفت
می شد همه حرفها را به کسی جز خدا گفت
می شد وقتی تنها در کوچه قدم می زنم و فکر می کنم جز پیچک خشک شده روی دیوار خرابه ای در کوچه حرفهایم را بشنود
می شد کسی جز سایه ام گاهی کنارم راه می رفت و با هر قدم نمی گفت مرا دنبال خودت نکش
می شد تردید بوی ترس نمی داد و یک بار از کوچه کهنه دل کوچ می کردم
می شد چیزی جز خواب تسکین حرفهای تهی چهره و سیه سیرتم بود و تو را به این حال نمی انداخت
می شد دقدقه ی خورشید را رها کرد به ماه روی آورد
می شد پناهی جز اشک داشت
می شد دو سه خطی بیشتر با کاش گفت
کاش می شد همه حرفها را بدون "کاش" گفت

                                    help him

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 23:27  توسط سینا  | 

بد نیست یادی از گذشته بکنم

این دوتارو توی وبلاگ قبلی نوشته بودم ولی اینجا هم یکبار دیگه می نویسم فکر کنم ارزششو داشته باشن. مال دو سال پیش.

دقیقا همون متنارو نوشتم.

.../۸۳/۱۱

می دانید خدا چرا بدی را آفرید؟    برای اینکه قدر خوبی رو بدونیم

می دانید خدا چرا گناه را آفرید؟    برای اینکه قدر ثواب را بدانیم

می دانید خدا چرا خار را آفرید؟     برای اینکه قدر گل را بدانیم

می دانید خدا چرا انسانها را آفرید؟  برای اینکه قدر یکدیگر را بدانیم

.../۸۳/۱۲

فقط خواستم تورا بشناسم  . و تو آنقدر نا شناختنی بودی که همه جا به دنبالت گشتم

فقط خواستم لحظه ای با تو حرف بزنم . و تو آنقدر زیبا سخن گفتی که ناتوان شدم

فقط خواستم لحظه ای در کنارت باشم . و تو آنقدر دلنشین بودی که همیشه در کنار قلبم ماندی

فقط خواستم لحظه ای در فکرت باشم . و تو آنقدر خوب بودی که همیشه در ذهنم ماندی

فقط خواستم از تو بپرسم عشق به چه معناست 

                                          و تو آنقدر زیبا پاسخ دادی

                                                                    که عاشقت شدم...

اینم ماله وبلاگ قبلیه

                              madioon

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 22:8  توسط سینا  | 

تصورشو بکن . توي دنيايي زندگي مي کرد که خورشيد اول غروب مي کرد بعد طلوع .
توي محله اي زندگي مي کرد با دوستاي زياد که همه با اون غريبه بودند.
توي دنيايي زندگي مي کرد با دلي  که عاشق خيلي چيزا بود ولي همه اون چيزا از اون متنفر بودند .
توي دنيايي زندگي مي کرد که هميشه منتظر کسي بود که قرار نبود هيچ وقت بياد.
توي دنيايي زندگي مي کرد که همه ي نامه هاي که به دستش ميرسيدند از طرف خودش بودند.
توي دنيايي زندگي مي کرد با مردمي که ناراحت بودند ولي از ناراحتي هم مي خنديدند.
توي دنيايي زندگي مي کرد که توي رؤياهاش خودش از همه فقيرتر بود.
توي دنيايي زندگي مي کرد که نور دوست داشتني بود ولي چراغها هميشه خاموش بودند.
توي دنيايي زندگي مي کرد که گلها از زماني که غنچه بودند پژمرده بودند.
توي دنيايي زندگي مي کرد که هوا هميشه ابري بود ولي هيچوقت بارون نمي باريد.
توي دنيايي زندگي مي کرد که زيبا ترين آوازها وجود داشت ولي هيچ کس آواز نمي خوند.
توي دنيايي زندگي مي کرد که هميشه وقتي دلش مي گرفت تنها همدردش کفشهاش بودند.
توي دنيايي زندگي مي کرد که از تنهايي مي مردند ولي کسي نمي خواست بشنود دوستش دارند.
توي دنيايي زندگي مي کرد که زندگي کردن معنا نداشت.

                                        Such a lonely day 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 21:17  توسط سینا  | 

چند بار سعي کرده بود نويسنده بشود ولي نتوانست چيز به اين بزرگي را بنويسد حتي نميدانست چطور بايد بيانش کند
تصميم گرفته بود خودش حرف دلش را نزند چون نمي توانست . با دوست هميشگيش پيانو حرف مي زد . بلد بود با پيانو حرف بزند . پيانو زبان همه آدمها را مي دانست . حتي زبان بقيه مو جودات . شايد زبان دنيا هاي ديگر.
هر وقت پيانو ميزد سرش را پايين مي انداخت و به پيانو نگاه نمي کرد انگار از پيانو خجالت مي کشيد . پيانو از دلش خبر داشت . شايد فکر ميکرد حرفهايي که مي زند براي پيانو خنده دار باشد . ولي نمي دانست پيانو هم زماني بچه بوده .او هم زندگي کرده بود مثل خود نوازنده .
آخرين آهنگي که ساخته بود داستان زندگي خودش بود که مي خواست روزي آن را بنويسد . ولي آنرا براي پيانو تعريف مي کرد و پيانو براي بقيه آدمها
هميشه وقتي وارد سالن ميشد با تواضع به مردم نگاه مي کرد ولي هيچ چيز به زبان نمي آورد . مثل کودکي که تازه به دنيا آمده و همه چيز براي او تازگي دارد . انگار همين چيزي نگفتن هم جزيي از کنسرت تکنوازي او بود که به عقيده ي خودش داستان سراييه کوتاهي بود.
پشت نيمکت کوتاه پيانو مينشست و قبل از اينکه کسي خودش را براي شنيدن آهنگ آماده کند شروع به نواختن مي کرد . درست مثل سالهاي اول زندگي که مجال فکر کردن به کودک نمي دهد . با ريتم مزحک دو چهارم ناقصي آهنگش را شروع مي کرد که هارموني خاصي نداشت . درست مثل حرفهاي يک کودک ولي نوازنده خودش از اصرار آهنگش خبر داشت.
قبل از اينکه همه فکر کنند نوازنده آهنگ را اشتباه مي نوازد با آکورد ماژور سبکي که ملودي آن اصلا تکراري نبود همه را شاد ميکرد به ياد کودکيش . به ياد آنا ماگدلنا که خيلي دوست داشت و به ياد موزارت. انقدر اين ملودي را مي نواخت که همه فکر مي کردند قرار است تا آ خر کنسرت همين را بشنوند مثل توطئه ي زندگي که با دلنشيني خود در ابتدا آدم را گول ميزند .ولي ناراحت نبودند چون ملودي به شيرينيه کودکي بود .
گاهي همانطور که سرش را پايين انداخته بود لبخند مي زد گويي واقعا به دوران بچگي باز گشته و مي دانست پيانو هم به او مي خندد و از اين خنده ي دو نفري لذت مي برد . ولي ناگهان خنده اش قطع شد به ياد بهت دوران جواني افتاد . با عوض کردن تناليته همه را واداشت که با دقت بيشتري گوش کنند تا هارموني جديد را که به عقيده ي خودش خيلي بيرحمانه بود  درک کنند .مثل يک نو جوان که تازه به سن بلوغ رسيده .
ولي باز هم به حاظرين مجال نمي داد و با چند نت نريوله و چنگ که هم به آهنگ بوي جنب و جوش مي داد و هم بوي عشق نفس آنها را مي گرفت و از بهت قطعه ي قبلي بدون اينکه خودشان بفهمند چطور خارج مي کرد . اين قسمت آهنگ راخيلي پر مايه و گاهي اوقات با استکاتو مي نواخت و همه را به ياد بهترين دوران زندگيشان و اولين روزهاي بعد از ازدواج مي نواخت .
بارها روي قطعه بعدي فکر کرده بود و عوضش کرده بود تا در آخر اين يکي را نوشته بود قطعه اي که مي بايست کودکي را دوباره به خاطر بياندازد و به ياد دختر خودش مي افتاد که ملودي را از موههاي بلند او وقتي هفت سالش بود الهام گرفته بود از دوراني که خودش هم با او به کودکي بازگشته بود و دوباره رشد کرده بود
اينبار آهنگش با آکورد هاي مينور و هفت خود به فداکاري مي مانست و شادي پنهان و اميدوار کننده اي با خود داشت و همه ي حاضرين فکر مي کردند اين قطعه را هر روز مي شنوند چرا که همه آنها از ميان سالان بودند و نوازنده خوب مي دانست که چطور به پيانو بگويد ميانسالي را به آهنگ بنشاند .اين قطعه را ميشد هم دوست داشت و هم از آن متنفر شد . زمزمه اي از خاطرات بود که با نتهاي با فاصله و تاکيد بر نت مي که آن را سمبل استواري مي دانست براي همه تداعي مي کرد.
گويا همه به ياد قطعه اي افتاده بودند که رنگ جواني داشت با آن نتهاي استکاتو و تريوله که ماهرانه درست مثل شادابي جواني پشت هم قرار گرفته بودند .
ولي نوازنده قصه ي از پيش گفته شده اي را بازگو مي کرد . به سمت مرگ مي رفت و اگر چه نتهاي تريلش تحرک زيادي را نشان مي دادند ولي همه مي دانستند اينها تحرک نيست بلکه ترس است
ترس انساني که نمي داند تا کي زنده است و همه در انتظار واقعي اي بودند تا از پايان سردرگم آهنگ نجاتشان دهد
.
و نوازنده مدام به پيانو ميگفت به آنها بگو آخر راه است و ناگهان نواخت گويي که خلاصه اي از تمام داستان غم انگيز او بود و با اتمام آن همه را به گريستن وا داشت چون فرزنداني که از مرگ مادر خود مي گريند . نوازنده باز هم با نگاهي که گويا در يک لحظه به همه ي حاضرين التماس مي کرد از مردم خدا حا فظي کرد و همچنان سرش را پايين انداخته بود و در انتظار آخر سمفوني زندگي خودش بود و با پاهاي لرزان مثل نتهاي تريل آخر آهنگ از صحنه بيرون رفت تا شايد اين آخرين قصه گويي او باشد .

                                pianist's life

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 18:47  توسط سینا  |